كمي شعور
آرشيو

نويسندگان
صدرا
شيرين
سايه
حنانه
دريا
امير
مهناز
عارفه
شيرين
مريم
ياسمن
فرنگيس
آزاده
مهسا








شنبه ٢٥ آبان ،۱۳۸٧ - ٥:٤۱ ‎ق.ظ

آن بت گریه می کرد. زیرا هرگز نتوانسته بود دعایی را مستجاب کند و معجزه ای را برآورد، زیرا شادمان نمی شد از پیشکش هایی که به پایش می ریختند، قربانی هایی که برایش می آوردند.

زیرا دلتنگ کوهی بود که از آن جدایش کرده بودند و بیزار از آن تیشه که تراشش داده بود و ملول از آنانکه نامی برایش گذاشته بودند و ستایشش می کردند. بت بزرگ گریه می کرد زیرا می‌دانست نه بزرگ است و نه با شکوه و نه مقدس.

همه به پای او می افتادند و او به پای خدا. همه از او معجزه می خواستند و او از خدا. همه برای او می گریستند او برای خدا.

او گریه می کرد و از خدا تبر می خواست، ابراهیم می خواست، شکستن و فرو ریختن می‌خواست.

خدا اما دعایش را مستجاب نمی کرد.

هزاران سال گذشت هزاران سال و روزی سرانجام خداوند تبری فرستاد بی ابراهیم. آن روز بت بزرگ بیش از هر بار گریست. بلندتر از هر روز. زیرا دانست که ابراهیمی نخواهد بود. زیرا دانست که از این پس او هم بت است هم ابراهیم.

خدایا، خدایا، خدایا چگونه بتی می تواند تبر بر خود زند؟ خود را در هم شکند و خود را فروریزد؟ خدایا ابراهیمی بفرست.

خدا اما ابراهیمی نفرستاد....

بی باکی و دلیری و جسارتی اما فرستاد، ابراهیم وار.

و چه بزرگ روزی بود آن روز که بتی تبر بر خود زد و خود را شکست و خود را فرو ریخت.

من هشتمین آن هفت نفرم / عرفان نظرآهاری


جمعه ۱٥ شهریور ،۱۳۸٧ - ٤:۱۳ ‎ب.ظ

این دهان بستی دهانی باز شد
تا خورندهی لقـــمه های راز شد
لب فرو بند از طعـــام و از شراب
سوی خوان آسمانی کن شــتاب
گر تو این انبان ز جان خالی کنی
پر ز گوهــــرهای اجــــلالی کنی
طفل جان از شیر شیــــطان باز کن
بعد از آنــش با ملــــــک انباز کن
چند خوردی چرب و شیرین از طــعام
امتحـــان کن چند روزی در صـــــیام
چند شب ها خواب را گشتی اســیر
یک شــــبی بیدار شو دولت بگـــیر

مولانا جلال الدین محمد رومی


سه‌شنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٧ - ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ

"عشق" در لحظه پدید می آید,‌"دوست داشتن", در امتداد زمان.

این, اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است. عشق, معیارهارا در هم می ریزد, دوست داشتن بر پایه معیارها بنا می شود. عشق ناگهان و ناخواسته شعله می کشد, دوست داشتن از شناختن و خواستن سرچشمه می گیرد. عشق, قانون نمی شناسد. دوست داشتن اوج احترام به مجموعه ای از قوانین عاطفی ست. عشق, فوران می کند-چون آتشفشان, و شرّه می کند- چون آبشاری عظیم. دوست داشتن جاری می شود-چون رودخانه بر بستری با شیب نرم. عشق ویران کردن خویشتن است. دوست داشتن ساختنی عظیم. 

 عشق دق الباب نمی کند, مؤدب نیست. سر به زیر نیست, مطیع نیست...عشق دیوار را باور نمی کند, کوه را باور نمی کند,گرداب را باور نمی کند, زخم دهان باز کرده را باور نمی کند, مرگ را باور نمی کند...عشق در وهله پیدایی, دوست داشتن را نفی می کند, نادیده می گیرد, پس می زند, له می کند و میگذرد.دوست داشتن نیز ناگزیر در امتداد زمان عشق را دود می کند, به آسمان می فرستد, و چون خاطره ای حرام, فرشته ی نگهبانی بر آن می گمارد. عشق سحر است, دوست داشتن باطل السحر. عشق و دوست داشتن از پی هم می آیند, اما هرگز در یک خانه منزل نمی کنند. عشق انقلاب است, دوست داشتن اصلاح. میان عشق و دوست داشتن هیچ نقطه مشترکی نیست. از دوست داشتن به عشق می توان رسید و از عشق به دوست داشتن. اما به هر حال این حرکت از خود به خود نیست, از نوعی به نوعی ست. از خمیره یی به خمیره یی... و فاصله ایست ابدی میان عشق و دوست داشتن, که برای پیمودن این فاصله یا باید پرید, یا باید فرو چکید...

نادر ابراهیمی - کتاب آتش بدون دود


چهارشنبه ٢٩ خرداد ،۱۳۸٧ - ٩:۳۸ ‎ب.ظ

انسان همیشه خود را از طبیعت شریف تر می یابد ،و خود را از «آن که هست»بر تر می خواهد. چه پست اند آنها که فاصله میان «آنچه هستشان» با «آنچه باید باشدشان» نزدیک است و حتی ؛در برخی هر دو بر هم منطبق! هر موجودی در طبیعت «آنچنان است که باید باشد» و تنها انسان است که هرگز آنچنان که باید باشد . نیست . آدمی هر چه «روح» می گیرد و هرچه از آنکه «هست» فاصله می یابد از آنکه «باید باشد» نیز دورتر می شود ! و از این روست که هر که متعالی تر است ، از وحشت ابتذال، هراسناک تر است و از بودن خویش ناخوشنود تر و این است فرق میان انسان و حیوان .

دکتر علی شریعتی


چهارشنبه ۱٧ بهمن ،۱۳۸٦ - ٩:٤٩ ‎ب.ظ

عشق فعال بودن است ، نه فعل پذيرى ؛ ‹‹ پايدارى ›› است ، نه ‹‹ اسارت ››. به طور كلى، خصيصه ى فعال عشق را مى توان چنين بيان كرد كه عشق در درجه ى اول نثار كردن است نه گرفتن.

نثار كردن چيست؟ ممكن است اين پرسش ساده اى به نظر برسد ، ولى در حقيقت پر از ابهام و پيچيدگى است. يك انسان چه چيز به ديگرى نثار مى كند ؛ او خودش را ، يعنى گرانبهاترين چيزى كه دارد و زندگيش را نثار مى كند. اين بدان معنا نيست كه او ضرورتا خودش را فداى ديگرى مى كند – بلكه او از آنچه در وجود خودش زنده است به ديگرى مى بخشد ، از شاديش ، از علائقش ، از ادراكش ، از دانائيش ، از خلق خوشش و از غم هايش به مصاحب خود نثار مى كند – از تمام مظاهر و مآثر زندگيش مى بخشد. او با چنين بخششى از زندگى خويش ، فرد ديگرى را احيا مى كند و در ضمن افزودن احساس زندگى در خويش ، احساس زنده بودن را در ديگرى بارورتر مى سازد. او به اميد دريافت كردن نمى دهد ؛ نثار كردن به خودى خود ، شادمانى باشكوهى است. بخشيدن طرف مقابل را نيز بخشنده مى كند ، در نتيجه طرفين متقابلا در شادى چيزى كه خود به آن زندگى بخشيده اند ، سهيم مى شوند. ضمن بخشيدن چيزى به دنيا مى آيد و طرفين سپاسگزار آن حياتى خواهند بود كه براى هردوى آنان متولد شده است.

 

هنر عشق ورزيدن – اريش فروم


پنجشنبه ٢٧ دی ،۱۳۸٦ - ۳:٤۳ ‎ب.ظ

راجع به مذهب با سمپل‌ها صحبت کردن خالی از خطر نیست، خدای آن‌ها (که دست نخورده از اجداد خود به ارث برده‌اند) نظر تنگ، بی‌عدالت، خسیس، کینه‌جو و متعصب است، شکر خدا که من هیچ خدائی از هیچ‌کس به ارث نبرده‌ام. من آزادم که خدای خود را آنطور که دلم می‌خواهد مجسم و انتخاب کنم. خدای من مهربان، بخشنده، دلسوز، چیزفهم اتفاقاْ خیلی هم شوخ است.

بابا لنگ دراز / جين وبستر


شنبه ۱٠ آذر ،۱۳۸٦ - ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ

باید دانست که با ترکیب و آفرینش انسان چهار خلط همراه است. از این رو چهار نوع صفت: درندگی، حیوانی، شیطانی، ربّانی در او جمع شده است. پس انسان از آن نظر که خشم بر او مسلّط می‌شود، کار درندگان که دشمنی و کینه و حمله به مردم و زدن و دشنام دادن است از او سر می‌زند؛ و از آن نظر که شهوت بر او مسلّط می‌شود، کار حیوانات که حرص و آزمندی و شهوت بسیار و غیره است از او سر می‌زند؛ و از آن نظر که در وجود او امری ربّانی است، چنان که خدای متعال فرموده: « قل ِ الّروحُ من أمر ِ ربّی». در نفس خود مدّعی ربوبیّت می‌شود و سلطه جویی، برتری خواهی و انحصار طلبی و خودکامگی در همهء کارها و منفرد بودن در ریاست و برکنار بودن از رشتهء بردگی و فروتنی را دوست دارد، و مایل است که از همهء دانشها آگاه شود، حتّی ادّعای علم و معرفت و آگاه بودن به حقیقت اشیا را دارد. هرگاه به او عالم بگویند، شاد و اگر جاهل بگویند، غمگین می‌شود. در حالی که احاطه شدن به همهء حقایق و مسلّط شدن مقتدرانه بر همهء مردم از صفات خداوند است و انسان به آن حریص است، و از آن نظر که با قوّهء تشخیص از حیوانات جدا می‌شود، با آن که در خشم و شهوت با آنها شریک است، حالت شیطانی در او به وجود می‌آید و شرور می‌شود و قدرت تشخیص خود را در پیدا کردن راه های شر و چاره جوییها به کار می‌برد و با مکر و فریب و نیرنگ به اهداف خود می‌رسد، و به جای کار خیر شرارت می‌کند و این خلق و خوی شیطانهاست.
در هر انسانی آمیزه‌ای از این چهار عنصر، ربّانی، شیطانی، درنده خویی و حیوانی موجود است، تمام آنها در قلب گرد می‌آید و گویا در جلد انسان خوک، سگ، شیطان، حکیم گرد آمده است.
خوک، همان شهوت است، زیرا نکوهیده بودن خوک به سبب رنگ و صورتش نیست بلکه به خاطر درندگی و حرص اوست.
سگ همان خشم است، زیرا جانور درنده یا سگ گزنده از نظر صورت و رنگ و شکل درنده و گزنده نیست، بلکه به سبب روح درندگی و دشمنی و گزندگی است که در اوست. در باطن آدمی درندگی درنده و خشم آن و حرص خوک و شهوترانی‌اش جای گرفته است. بنابراین خوک انسان را به حرص در گناه و کار زشت فرا می‌خواند و درنده او را به وسیلهء خشم به ستم و آزار رساندن به دیگران می‌خواند.
شیطان پیوسته شهوت ناشی از خوک صفتی و خشم ناشی از درنده خویی را در انسان برمی‌انگیزد و یکی از آنها را شیفتهء دیگری می‌سازد و آنچه شهوت و خشم بر حسب طبیعت خود می‌خواهند، نیکو جلوه می‌دهد.
حکیم که همان عقل آدمی است مأموریت دارد که نیرنگ شیطان را دفع کند و با بینش نافذ و رأی روشن خویش پرده از مکر شیطان بردارد و با مسلّط ساختن سگ خشم بر خوک شهوت حرص او را در هم بشکند، زیرا با خشم شدت شهوت شکسته می‌شود و درندگی سگ را با مسلّط ساختن خوک بر آن دفع کند و همهء آنها را مغلوب سیاست خود سازد. اگر چنین کند کارها معتدل و عدالت در مملکت تن آشکار می‌شود و همه به راه راست می‌روند. اما اگر نتواند آن نیروها را مغلوب سازد، آنها وی را مغلوب کرده به خدمت خود درمی‌آورند. پس همواره در اندیشه و به فکر پیدا کردن راه چاره است تا خوک شهوت سیر و سگ خشم را خشنود سازد، از این رو همیشه در بندگی سگ یا خوک به سر می‌برد.
شیطان است که خوک شهوت و سگ خشم را به هیجان می‌آورد و آنها را به خدمت خود برمی‌انگیزد. بنابراین انسان با پرستش شهوت و خشم در حقیقت شیطان پرست است، پس اگر بنده‌ای مواظب رفتار و سخن گفتن و خاموشی گزیدن و نشست و برخاست خود باشد و با چشم بصیرت بنگرد، در صورتی که نسبت به خود منصفانه قضاوت کند، سراسر روز در پرستش بت شهوت و خشم و غیره می‌کوشد و این، نهایت ستم است؛ زیرا مالک را که عقل انسانی است برده و ربّ را مربوب و آقا را بنده و غالب را مغلوب قرار داده است. عقل است که شایستهء آقایی و غلبه و مسلّط شدن است، در حالی که این شخص عقل را به خدمت این سه نیرو (خشم و شهوت و شیطان) درآورده است، و ناگزیر از بندگی این سه، در قلب او صفاتی متراکم می‌شود که به صورت طبیعت وی درمی‌آید و دل را می‌میراند.
از فرمانبرداری خوک شهوت، صفت بی شرمی، پلیدی، اسراف، سخت گیری بر اهل و عیال در مخارج، ریاکاری، پرده دری، دیوانگی، بیهودگی، حرص، طمع، چاپلوسی، کینه توزی، بخل، سرزنش، و غیره به وجود می‌آید.
از فرمانبرداری سگ خشم، صفت بی باکی، سبکسری، خود بزرگ بینی، خودستایی، خشم، تکبّر، خودپسندی، ریشخند، مباهات، سبک شمردن، کوچک شمردن مردم، شرارت و تمایل به ظلم و غیره به وجود می‌آید.
نتیجهء فرمانبرداری از شیطان به سبب فرمانبرداری از خشم و شهوت است که حاصل آن نیرنگ و مکر و زیرکی، دروغ، زرق، بر هم زدن میان دیگران، غشّ در جنس، فتنه انگیزی، دشنام دادن و غیره است.
اما اگر بر عکس، تمام نیروها مغلوب و زیر فرمان صفت ربّانی درآید، دانش و حکمت و یقین و احاطه به باطن اشیا و شناخت حقیقت اشیا در قلب مستقر می‌شود و آدمی با نیروی دانش و بینش بر همهء صفات زشت مسلّط می‌گردد، و از پرستش خشم و شهوت بی‌نیاز می‌شود و با کنترل خوک شهوت و برگرداندن آن به مرز اعتدال صفات ارزنده‌ای چون پاکدامنی، قناعت، آرامش، زهد، پارسایی، پرهیزگاری، شادمانی، برخورد خوب، شرم، لطافت طبع، همراهی و مساعدت و نظایر آنها در قلب مستقر می‌شود، و با کنترل نیروی خشم و مغلوب ساختن آن و برگرداندنش به اندازه‌ای که لازم است، صفت شجاعت، بخشندگی، بزرگواری، کنترل نفس، شکیبایی، بردباری، تحمل، گذشت، پایداری، نجابت، شهامت، وقار و غیره، در قلب جای می‌گیرد.
بنابراین قلب در حکم آینه‌ای است که این امور مؤثّر در آن، پیرامونش را گرفته‌اند و این آثار پیاپی به دل می‌رسد، اما آثار ستوده‌ای که یاد کردیم بر روشنی و تابش و نور دل می‌افزاید تا تجلّی ذات حق در آن بتابد و آن حقیقتی که از دین مورد نظر است در آن کشف شود. پیامبر(ص) با گفتار خود به این قلب اشاره فرموده است: «هرگاه خدا خیر بنده‌ای را بخواهد، قلب او را پند دهنده‌اش قرار می‌دهد» و نیز با این گفتار: «هر که در قلب خود پند دهنده‌ای داشته باشد از سوی خدا بر او نگهبانی گماشته شود» و همین دل است که یاد خدا در آن مستقر می‌شود. خدای متعال می‌فرماید: « الا بذکر ِ الله ِ تطمئنُ القلوب».

راه روشن ـ جلد پنجم / مولی محسن فیض کاشانی ـ ترجمهء عبدالعلی صاحبی


شنبه ٧ مهر ،۱۳۸٦ - ٢:٤٠ ‎ب.ظ

" آن ساليوان كليد زبان را به دستم داد. بسيارى از چيزهايى را كه مى خواستم مى پرسيدم. حرف زدن را از طريق انگشت ياد گرفته بودم ؛ اما مجموع كلماتى كه مى دانستم براى من كفايت نمى كرد. دلم مى خواست هرچه بيشتر مى آموختم و آسان تر صحبت مى كردم. يك روز صبح معنى« عشق » را از او پرسيدم. آموزگار مهربان دستش را به دور كمر من حلقه كرد ، بعد مرا به سينه ى خود فشرد و آنوقت با گردش انگشت به من گفت : " تو را دوست دارم ! "

پرسيدم : " دوست داشتن چه چيزى است؟ "

دستش را به روى قسمت چپ سينه ام گذاشت و گفت : " اينجاست! " فهم مطلب براى من خيلى مشكل بود ؛ اما نااميد نشدم و كوشش كردم بهتر بفهمم. آن روز حس كردم كه در آن قسمت سينه ام چيزى هست كه دائما مى زند و مى تپد و هر وقت هيجانى به من دست مى دهد ، تپش آن بيشتر مى شود. آن وقت بود كه مختصرى از معنى عشق دستگيرم شد ولى باز هم قانع نشده بودم.

چندى بعد به روى ايوان نشسته بوديم. آفتاب بود. بعد ابر شد و باران باريدن گرفت. ساعتى بعد از نو ابرهاى متراكم پس رفت و خورشيد نمودار شد. يكمرتبه خوشم آمد. از معلمم پرسيدم : " آيا اين عشق نيست؟ "

با گردش انگشت به من گفت : " ببين دخترم ، عشق چيزى است مثل ابر كه قبل از بيرون آمدن آفتاب در آسمان بود. تو نمى توانى دستت را دراز كنى و به ابر دست بزنى ؛ ولى باران را كه از ابر بيرون مى آيد حس مى كنى و مى فهمى كه درخت ها و گل ها و سبزه ها چقدر لذت مى برند كه باران به روى آنها بريزد. عشق هم مثل ابر است. نمى توانى به آن دست بزنى و آن را حس كنى  ، اما شيرينى و خوبى و لذت آن را كه به روى هر چيزى پاشيده مى شود حس مى كنى. بدون عشق هيچ كس خوشحال نيست ، سعادتمند نيست ، حتى تو خودت هم دلت نمى خواهد بخندى و بازى كنى. "

زيبايى ، عشق و حقيقت آن مثل نور خورشيد بر ساحت تاريك من تابيدن گرفت. آنقدر خوب فهميده بودم مثل اينكه سطورى درخشان از برابر روحم مى گذشتند و آنها را با چشم باطن مى ديدم. از آن روز تصميم گرفتم به عشق پناه ببرم و خود را با همين رشته ى نامرئى با جهانيان مربوط كنم.

داستان زندگی من - هلن کلر


پنجشنبه ٢٩ شهریور ،۱۳۸٦ - ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ

کسی گفت چیزی را از یاد برده ام .مولانا گفت:

در این دنیا اگر همه چیز را فراموش کنی باکی نیست . تنها یک چیز را نباید از یاد برد . تو برای کاری به دنیا آمده یی که اگر آن را به انجام نرسانی ، هیچ کاری نکرده یی . از آدمی کاری بر می آید که آن کار نه از آسمان بر می آید نه از زمین و نه از کوهها،اما تو می گویی کارهای زیادی از من بر می آید ، این حرف تو ،به این می ماند که :

شمشیر گرانبهای شاهانه یی را ساطور گوشت کنی و بگویی آن شمشیر را بیکار نگذاشته ام یا این که در دیگی زرین شلغم بار کنی ، یا کارد جواهر نشانی را به دیوار فرو بری و کدوی شکسته یی را به آن آویزان کنی.ای نادان! این کار از میخی چوبین نیز بر می آید .خود را اینقدر ارزان مفروش که بسیار گرانبهایی!

بهانه می آوری که من با انجام دادن کارهای سودمند ، روزگار می گذرانم . دانش می آموزم ، فلسفه و فقه منطق و ستاره شناسی وپزشکی می خوانم ، اما اینها همه برای توست ، تو برای آنها نیستی .اگر خوب فکر کنی درمی یابی که اصل تویی و همه ی اینها فرع است .تو نمی دانی که چه شگفتیها و چه جهانهای بیکرانی در تو موج می زند.آخر این تن تو اسب توست ، اسبی بر سر آخور دنیا. خوراک این اسب که خوراک تو نیست !

فيه مافيه - مولوی


جمعه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٦ - ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ

يک لحظه هم که شده بايستی تقسيماتی را که پذيرفته ايم و يک رشته حقايق غير قابل تزلزل را که مطرح شده اند و تعصب وجهالتی که از آن ناشی می شود، فراموش کنيم. می توان انسانها را به راست و چپ، قوزی و غير قوزی و فاشيست و دمکرات تقسيم کرد که اين درجه بندی غير قابل انتقاد به نظر می رسند. ولی می دانيد که حقيقت همان چيزی است که کار دنيا را سهل نمايد، نه آنکه بر اغتشاش و آشفتگی آن بيفزايد. حقيقت زبانی است که همگان را آزادگی می بخشد. نيوتون با قانون خود اصلی را که مدت ها از نظر پنهان بود کشف نکرده بود. او کاری خلاقانه صورت داده بود. در واقع او يک زبان انسانی ابداع کرده بود که هم بتواند افتادن سيب را در علف ها بيان کند هم بالا رفتن خورشيد را.حقيقت ابداً آن چيزی نيست که خود را توجيه کند، بلکه آن چيزی است که سهولت می بخشد.بحث راجع به ايدئولوژی ها چه فايده ای دارد؟اگر همه آنها اثبات شوند باز هم مخالفانی خواهند داشت و از چنين مباحثاتی رستگاری بشر در محل نا اميدی قرار می گيرد. حال آن که انسان در همه جا و در محيط اطراف ما همان نيازها را دارد.

باد، شن، ستاره ها/آنتوان دوسنت اگزوپری